20 خرداد تا 8 تیر ء تقریبا فاصله بین این دو روز 20 روز میشه
از هر کسی که در مورد این بیست روز بپرسی یه جوابی بهت میده . بعضی از جوون ها جواب میدند : " خوب معلومه دیگه . تو این چند روز جام جهانی برگزار میشه " . بعضی دیگه از همون جوون ها که البته دانشجواند میگند که " این چند روز زمانی هست که امتحانای آخر ترم رو باید بدبم " . از یه مسن تر که میپرسی بهت میگه : " من آنقدر گرفتارم که فرصت ندارم به این چیزا برسم " یکی جواب میده : " تو این چند روز قراره بریم مسافرت " هر کسی یه جوابی بهت میده ولی خیلی کم به این جواب بر می خوری :
" این چند روز ایام فاطمیه هست "
از بچگی میشنیدیم یا تو کتابا میخوندیم که حضرت زهرا (س) مظلوم و غریب بودند ولی چون بچه بودیم درک درستی از مظلومیت و غربت نداشتیم بزرگتر که شدیم کم کم یه چیزایی دستگیرمون شد . راههای مختلفی هم وجود داشت تا به درکی از مظلومیت و غربت برسیم ( درکی که هنوز هم کامل نیست ) یکی از راهها را تو مثال بالا گفتم . هر سال نمی فهمیدیم که ایام فاطمیه کی اومد کی رفت !! اینقدر غرق دنیا و روزمرگی شده ایم که همه چیز رو فراموش کرده ایم . دیگه امسال که نور علی نور . سالهای دیگه مشغله زیادی نداشتیم و حضرت زهرا (س) را فراموش میکردیم ولی امسال خوب انگار چیزای دیگه ای هم هست مثل جام جهانی . مطمئنا امسال هم نمی فهمیم که ایام فاطمیه کی میاد و کی میره .
به هر حال شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) را به قلب داغدار امام زمان (عج) نائب برحقش و کلیه شیعیان جهان تسلیت می گوییم.

هواپيماى يك: عباس دوران _ منصور كاظميان
هواپيماى دو: اسكندرى _ باقرى
هواپيماى سه: توانگريان _ خسروشاهى
ماجراى اين ماموريت كه خلبان عباس دورانى در آن به شهادت رسيد از زبان همكار و همراهش منصور كاظميان خواندنى است:
«پنج و بيست و پنج دقيقه صبح از روى باند پايگاه همدان بلند شديم. حساب كرده بوديم سوخت مان همين قدر كفاف مى دهد كه از همدان برويم بغداد، ماموريت مان را انجام بدهيم و برگرديم. قبل از پرواز، دوران به من گفته بود كه «اگر اتفاقى افتاد و خواستى بپرى بيرون، من رو Eject نكن» ...توى مسير هم من ساكت بودم هم دوران. از پروازهاى قبلى مان اخلاقش دستم بود. خوشش نمى آمد كسى زياد حرف بزند. يكى دو بار گفته بود: « خوشم مى آد. هم ساكتى و كم حرف، هم نترس.» شايد خودش گفته بود من را هم پروازش بگذارند.
گذشته از اين كه خودم زياد اهل حرف نبودم، در آن اوضاع چيزى هم براى گفتن نداشتيم. بغض بيخ گلويم چسبيده بود و فقط سعى مى كردم مسير را از روى نقشه درست طى كنم. گاهى فقط به او مى گفتم كه به اين طرف بچرخد يا از اين سمت برود. مواظب بودم گشت هاى هوايى كار دستمان ندهند. هنوز تاريك بود، شهرهاى زير پايمان هنوز بيدار نشده بودند، فقط ريسه لامپ هاى خيابان و جاهاى عمومى روشن بود.
روى ايلام ارتفاع مان را تا ده پانزده مترى زمين پايين آورديم. سرعت را هم به ششصد مايل رسانديم، يعنى نهصد و پنجاه تا هزار كيلومتر، تا دشمن نتواند ما را در رادارش ببيند. از جنوب ايلام وارد مرز عراق شديم. فاصله ما با هواپيماى دو حدود دويست متر بود. داشتم آنها را نگاه مى كردم كه ديدم از زمين يك موشك به سمت آنها شليك شد. حدس زدم سام هفت باشد و به آنها نرسد، ولى به آنها گفتم مواظب باشند. حدسم درست بود. موشك كمى كه دنبال شان آمد، توى هوا منفجر شد.
دستگاهى هست به نام ECM كه به خلبان خبر مى دهد در ديد هواپيماى دشمن هست يا نه. از مرز كه رد شديم، روى ECM ديدم كه بغداد ما را روى رادارش مى بيند. به دوران گفتم، جواب نداد. هواپيماى دو هم همين پيغام را داد. دوران به شوخى گفت: «از اين پايين تر كه نمى شه پرواز كرد. مى خواين بريم زير زمين؟»
جاده بغداد- بصره را رها كرديم و به سمت شمال شرقى چرخيديم. ساعت شش و ده دقيقه روى آسمان بغداد بوديم. هوا هنوز تاريك بود، ولى ناگهان ديدم ده مايلى جنوب شرقى بغداد انگار شهر چراغانى شد، دو تا ديوار آتش جلومان درست كرده بودند. ديوار آتش اول را كه رد كرديم، دوران اشاره كرد به چراغ هاى نشان دهنده، گفت: «منصور، موتور راست هواپيما آتش گرفته.»
قاعده اين بود كه موتور راست را خاموش كنيم، ولى سرعتمان نبايد كم مى شد. گفتم: «چيزى نيست، از شهر رد بشيم خاموشش مى كنم.» اين آخرين حرفى بود كه بين ما رد و بدل شد.
ديوار آتش دوم را كه رد كرديم، دكل هاى پالايشگاه پيدا شد. موقعيتش نسبت به بغداد مثل موقعيت پالايشگاه تهران بود نسبت به تهران. از همان اطراف پالايشگاه شروع كردند به زدن. پدافندى كه ما را هدف گرفته بود، چهارلول پنجاه و هفت ميلى مترى بود. من خيلى خوب گلوله هايش را مى ديدم كه قوس برمى داشت و پشت هواپيما ضرب مى گرفت. از ECM ديدم كه موشك هاى سام شش و سام سه شان را رويمان قفل كرده اند. سعى كردم رادار پدافندشان را از كار بيندازم. رسيديم به پالايشگاه بغداد و بمب ريختيم. برگشتم ببينم چند تا به هدف خورده كه ديدم دم هواپيما تا جايى كه من نشسته ام، آتش گرفته. همان موقع لرزش خفيفى به جان هواپيما افتاد. دستگاه ها را نگاه كردم، درست بود. ولى هواپيما بدجورى داشت مى سوخت. بايد بيرون مى پريديم.
همه حرف هاى دوران براى نپريدنش در ذهنم مرور شد. او مرا خوب مى شناخت و مى دانست از ترس يا الكى بيرون نمى پرم. حالا هم فقط تاكيد كرده بود. به هر حال نمى توانستم بگذارم آنجا بماند. دستم به سمت دسته Eject دو نفره رفت و خواستم بگويم كه براى پريدن آماده باشد كه همه دستگاه ها جلوى چشمم سياه شد و هيچى نفهميدم.
صبح ۳۱ تيرماه ،۱۳۶۱ خلبان شهيد، عباس دوران، كه در تعداد پرواز جنگى در نيروى هوايى ركورد داشت و عراق، براى سرش جايزه تعيين كرده بود، پس از بمباران پالايشگاه بغداد، هواپيما را كه آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها مى كوبد و بدين ترتيب با شهادت خود كارى كرد كه اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نشد. ديگر خلبان اين هواپيما، منصور كاظميان، به دست نيروهاى عراقى اسير شد. دوران در نامه هاى اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است: نود درصد احتمال برگشت نيست...
شهيد حسين خلعتبري مكرم

تاريخ تولد : 27/7/1327
تاريخ شهادت : 1/1/1364
محل شهادت : فاو
زندگينامة شهيد:
خلبان شهيد حسين خلعتبري مكرم در تاريخ 27/7/1327در خانواده اي مذهبي وكشاورز در روستاي بصلكوه ديده به جهان گشود . ابتدايي را دردبستان خيام چالكرود ،ومتوسطه را تنكابن ودبيرستان رادرمدرسة علميه تهران تحصيل كرد ، پس از اتمام دوره سربازي شغل خلباني را انتخاب كرد وكليه مراحل آنرا با موفقيت به پايان رسانيد براي ادامه آموزشهاي خلباني به آمريكا رفت ،پس از دوسال به ايران بازگشت . به مرور زمان وبا شناخت اطراف خود نسبت به حضور بيگانگان عكس العمل نشان مي داد ودر همان حال به طبقه محروم جامعه وكمك به آنان علاقمند بود . با شروع انقلاب به رهبري روحانيت وامام خميني به صف انقلابيون پيوست ودر حفظ دستاوردهاي انقلاب از جان مايه گذاشت در طول جنگ تحميلي براي سركوب متجاوزين عراقي بیش از70پرواز به داخل خاك عراق انجام داد ، و از اولين گروه خلبانان بود ، كه پس از تجاوز هواپيماهاي عراقي به خاك ايران ،بغداد را بمباران كرد و جزو خلبانانی بود که توانستند تنها در يك مأموريت 80درصد نيروي دريايي عراق را منهدم کنند .روز اول فروردين 1364هواپيماهاي عراقي به اميد ضربه زدن به نيروهاي اسلام به پرواز در آمده بودند ، حسين داوطلبانه ،هواپيمای شكاري خود را به پرواز در آورده بود . در يك جنگ نابرابر يك فروند هواپيماي دشمن را سرنگون وبه دومي ضربه كاري وارد كرد . ودر حاليكه در تعقيب هواپيما بود ،مورداصابت موشك قرار گرفته وبه شهادت رسيد .
فرازهايي ازوصيت نامة شهيد :
همسرم دوست دارم و از شما خواهش مي كنم ، اگر شهيد شدم برايم گريه نكني و از تو مي خواهم ، مرا خوشحال كني و در حفظ و نگهداري آيداي من بي نهايت كوشا باشي و شما برايم بهترين همسر بودي و تورا از اعماق قلبم دوست دارم . آيدا را به تو مي سپارم و شما را به خداي عزوجل ، تو مي داني من ذره اي از خاك وطنم را با دنياي آمال و آرزو ها عوض نخواهم كرد وجب به وجب از خاك وطنم را با خونم آبياري مي كنم .
پدر و مادر و خواهرانم ، به وجود شما افتخار مي كنم ، پدر و مادري ايده آل كه وطن پرستي را به من آموختند پدرم به تو افتخار مي كنم كه نمونه اي و به تو مادرم افتخار مي كنم كه در فداكاري در نظرم ، زينب زماني در مرگم گريه نكن بلكه خوشحال باش چون من نمرده دام بلكه زنده ام چون روحم به آنجا تعلق دارد .
روحش شاد و راهش پر رهرو باد
منبع : www.tamehr.com
تامکتی که در جلو قرار داره دارای شماره سریال ۶۰۰۳-۳ هست .

